اعصابم رو خورد کرده.شوهرمو میگم.بدبختی اش اینجات که همه اش هم از سر محبته اینه که نمیدونم چیکار کنم.من احساس میکنم وظیفه دارم فریاد بزنم و حقم رو بگیرم اما اون با ملاحظه هر چه تمام تر ازم میخواد که ساکت باشم و کارهای خطرناک نکنم . کاش دوستش نداشتم کاش میتونستم بذارمش برم و هر چقدر دلم خواست داد بزنم.
بهش میگم:خطری که هر روز داره تهدیدمون میکنه کمتر از اون نیست.هر روز در معرض خطر تصادف، هوای آلوده، تشعشعات غیرمجاز و غذا و آب و... غیر استاندارد و هزار تا چیز احمقانه دیگه هستیم هر روز و هر لحظه داره به شعورمون توهین میشه هزار بار تو خیابون به خاطر لباس و ...توهین شنیدیم .چقدر دیگه باید بشنویم . خب بذار حداقل حالا که همه این خطرهای جانی و حسی هست حداقل من کاری بکنم که دلم میخواد.
میگه : تو دیوانه ای. فکر میکنی بری تو خیابون همه چی درس میشه؟
میگم :آره اگه همه آدما مثل من باشن و مثل تو محافظه کار و ترسو نباشن آره درست میشه.از چی میترسی؟ فکر میکنی فقط تو جونتو دوست داری؟ آسایشت رو دوست داری؟ فکر نمیکنی این آرامش موقتی عین کبک سر زیر برف بردنه؟
میگه:خب اگه قراره با تو خیابون رفتن درست بشه اینهمه آدم به قول خودت رفتن خب درست میشه. نمیگم تو هم نون به نرخ روز بخور که این همه عصبانی میشی. من میگم مواظب خودت باش هر اتفاقی قرار باشه بیفته با همون آدما میفته.
می پرم وسط حرفش : تو که میگفتی هیچ اتفاقی نمیفته حالا میگی با شرکت دیگران میفته.خب منم مثل دیگران میخوام نقش خودم رو بازی کنم .میخوام سهم خودم رو داشته باشم
میخنده و سر تکون میده:دوست داری قهرمان بازی دربیاری .بچه جان این بازی نیست.این دیگه کلاس شنا نیست که بری اسم بنویسی دوجلسه بری دلتو بزنه ولش کنی.میری اونجا میزنن یه بلایی سرت میاد اصلا میدونی اگه بگیرنت چی میشه.فکر کردی فیلم و کتابه .
نگاه شماتت باری بهش میکنم و میگم: بسه دیگه نمیخواد ادای بابابزرگا رو در بیاری بهت نمیاد.خودت هم میدونی که وقتی من چیزی رو واقعا بخوام تا تهش میرم و هیچ چی جلودارم نیست.خیلی با کلاس شنا فرق می کنه وقتی قضیه جدی باشه. یادت رفته واسه اینکه باهات ازدواج کنم چه اعتصابی تو خونه مون راه انداخته بودم.میبینی تو محل کارم هم هر وقت دستور و بخشنامه غیرمنطقی میرسه چه جوری جلوشون وای می ایستم .اونقدر که الان دیگه همه همکارام تا یه چیزی میشه دورم جمع میشن که من یه کاری بکنم.یعنی لازمه واسه تو بشینم از خودم تعریف کنم یعنی واقعا منو نمی شناسی یا به من شک داری؟خجالت نمیکشی با من اینطوری حرف میزنی.
لحنش آرام تر میشود:نه منظورم این نبود من اصلا در شجاعت تو شکی ندارم
تصحیح میکنم: من ادعای شجاعت ندارم.چیزی که به نظرم هرآدمی لازمه داشته باشه اسمشو میذارم جسارت.ممکنه بترسم اما دلشو دارم که کاری که درست میدونم انجام بدم.
روشو میکنه اونور میره سر یخچال درشو باز میکنه میره تو یخچال که حرفای منو کمتر بشنوه همیشه همینطوره هیچ وقت بحث های ما به نتیجه نمیرسه همیشه نصفه میمونه و با بی حوصلگی و بی توجهی قطع میشه.
با سماجت دنبالش راه می افتم :چیزی که من میگم اینه که هر کی یه سهمی داره مثل اینه که وقتی تو توی خونه تنهایی و صدای زنگ رو میشنوی پا میشی درو باز میکنی اما اگه من هم خونه باشم دو نفری وقتی صدای زنگ رو میشنویم همدیگه رو نگاه میکنیم که ببینیم کدوممون پا میشیم بریم درو باز کنیم یعنی احساس مسئولیتمون نصف میشه همینطور هر چی عده بیشتر میشه احاس مسئولیت آدما کمتر میشه همه منتظر میمونن یکی دیگه این کارو انجام بده.اما واسه کارای بزرگ باید بزرگ باشیم اگه بگم قصه چوبها رو یادته که با هم نمیشکستن بازم میگی رفتم تو کتابها ولی این واقعیته ما هر کدوممون یکی از سی میلیونیم که باید سر حق مون بایستیم ...
رفت تو توالت دیگه نمیتونم باهاش برم اونجا خیالش راحت شد که من ساکت شدم
... و این داستان همچنان ادامه دارد